۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

سراب


عاشقی برای ماهمیشه
کوچه های بسته
گامهای خسته بود

سالهای سال
سوختیم و ساختیم
در شب فراق یا تب وصال
بی امان گداختیم...

هر چه می رویم
عشق مثل یک سراب
از برابر نگاه ما
ناپدید می شود
گیسوان ما
مو به مو
سپید می شود

***
گریه می کنی که نیستم
بغض می کنم که نیستی
مثل روزهای کودکی
که با تمامی دلت
برای یک مداد گمشده
یک دوچرخه
یک عروسک شکسته...
می گریستی...

ما هنوز کودکیم و قلبهای ما
هنوز کوچک است
عاشقی برای ما
قصهّ همان عروسک است!

کاش ما بزرگ می شدیم وعشقها
پا به پای ما بزرگ می شدند!

***
خسته ام
از هر آنچه از قبیل عادت است
کو کجاست
آنچه بی نهایت است؟!

۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

ميخواستم بگويم...


من زنی هستم

از نسل خامووشی

گفتم شاید شبی داستان مرا مرد نقالی بسراید

در گذری که به خانه ی کسی نمی رسد

من زنی هستم که شب ها

همه ی شعر های جهان را به خانه ام می آورم

و برای دیوارها بلند بلند می خوانم

من زنی هستم که بی هیچ غفلتی

از بهشت رانده شدم تنها با پاره سنگی در دستم

و کتابی چند در آغوشم

من نه اغوا گرم نه پلید

اما گاهی مثل پرنده ای در قاب قفسی

دلم می خواهد چارقد سیاهم را پاره کنم

و موهایم را به دست باد بسپارم

راستش من هیچ رمز و رازی را نمی دانم

و تلالو هیچ سکه ای را نمی فهمم

من فصلی از سکوت زمینم

و آمده ام تا به خدا احسنت بگویم

همین!

من زنی هستم که همیشه راه مدرسه ام را گم می کنم

و دلم می خواهد که هیچ مشقی ننویسم

و هیچ معلمی هم نگوید که بیا بنویس:

"من زبان غربتی ها را دوست دارم!"

من زنی هستم

که تاریخ وطنم را روی ذرات بدنم نوشته ام

و دلم می خواهد

به اندازه ی هفت هزار سال در کوچه های تاریخم بدوم

و به همه مردمم سلام کنم

من گاهی دلم می خواهد

تاریخ نگار شوم

و فقط یک جمله بنویسم

باور کنید

باور کنید که هفت هزار سال به خوبی و خوشی گذشت!

وبعد با خیال راحت کتابهایم را بسوزانم وخیاطی کنم

من زنی هستم که اگر می شد هرروز عصر

همه ی مردم جهان را به صرف چای دعوت می کردم

و برایشان سهراب می خواندم...

من زنی هستم

از نسل خاموش

می خواستم بگویم

شاید

شبی داستان مرا مرد نقالی بسراید

در گذری که به خانه ی کسی نمی رسد