من زنی هستم
از نسل خامووشی
گفتم شاید شبی داستان مرا مرد نقالی بسراید
در گذری که به خانه ی کسی نمی رسد
من زنی هستم که شب ها
همه ی شعر های جهان را به خانه ام می آورم
و برای دیوارها بلند بلند می خوانم
من زنی هستم که بی هیچ غفلتی
از بهشت رانده شدم تنها با پاره سنگی در دستم
و کتابی چند در آغوشم
من نه اغوا گرم نه پلید
اما گاهی مثل پرنده ای در قاب قفسی
دلم می خواهد چارقد سیاهم را پاره کنم
و موهایم را به دست باد بسپارم
راستش من هیچ رمز و رازی را نمی دانم
و تلالو هیچ سکه ای را نمی فهمم
من فصلی از سکوت زمینم
و آمده ام تا به خدا احسنت بگویم
همین!
من زنی هستم که همیشه راه مدرسه ام را گم می کنم
و دلم می خواهد که هیچ مشقی ننویسم
و هیچ معلمی هم نگوید که بیا بنویس:
"من زبان غربتی ها را دوست دارم!"
من زنی هستم
که تاریخ وطنم را روی ذرات بدنم نوشته ام
و دلم می خواهد
به اندازه ی هفت هزار سال در کوچه های تاریخم بدوم
و به همه مردمم سلام کنم
من گاهی دلم می خواهد
تاریخ نگار شوم
و فقط یک جمله بنویسم
باور کنید
باور کنید که هفت هزار سال به خوبی و خوشی گذشت!
وبعد با خیال راحت کتابهایم را بسوزانم وخیاطی کنم
من زنی هستم که اگر می شد هرروز عصر
همه ی مردم جهان را به صرف چای دعوت می کردم
و برایشان سهراب می خواندم...
من زنی هستم
از نسل خاموش
می خواستم بگویم
شاید
شبی داستان مرا مرد نقالی بسراید
در گذری که به خانه ی کسی نمی رسد