۱۳۸۹ شهریور ۲۳, سه‌شنبه

ميخواستم بگويم...


من زنی هستم

از نسل خامووشی

گفتم شاید شبی داستان مرا مرد نقالی بسراید

در گذری که به خانه ی کسی نمی رسد

من زنی هستم که شب ها

همه ی شعر های جهان را به خانه ام می آورم

و برای دیوارها بلند بلند می خوانم

من زنی هستم که بی هیچ غفلتی

از بهشت رانده شدم تنها با پاره سنگی در دستم

و کتابی چند در آغوشم

من نه اغوا گرم نه پلید

اما گاهی مثل پرنده ای در قاب قفسی

دلم می خواهد چارقد سیاهم را پاره کنم

و موهایم را به دست باد بسپارم

راستش من هیچ رمز و رازی را نمی دانم

و تلالو هیچ سکه ای را نمی فهمم

من فصلی از سکوت زمینم

و آمده ام تا به خدا احسنت بگویم

همین!

من زنی هستم که همیشه راه مدرسه ام را گم می کنم

و دلم می خواهد که هیچ مشقی ننویسم

و هیچ معلمی هم نگوید که بیا بنویس:

"من زبان غربتی ها را دوست دارم!"

من زنی هستم

که تاریخ وطنم را روی ذرات بدنم نوشته ام

و دلم می خواهد

به اندازه ی هفت هزار سال در کوچه های تاریخم بدوم

و به همه مردمم سلام کنم

من گاهی دلم می خواهد

تاریخ نگار شوم

و فقط یک جمله بنویسم

باور کنید

باور کنید که هفت هزار سال به خوبی و خوشی گذشت!

وبعد با خیال راحت کتابهایم را بسوزانم وخیاطی کنم

من زنی هستم که اگر می شد هرروز عصر

همه ی مردم جهان را به صرف چای دعوت می کردم

و برایشان سهراب می خواندم...

من زنی هستم

از نسل خاموش

می خواستم بگویم

شاید

شبی داستان مرا مرد نقالی بسراید

در گذری که به خانه ی کسی نمی رسد